138 - ميثم تمار از شهادت خود خبر مى دهد



ميثم برده زنى از بنى اسد بود، امير مومنان على (عليه السلام ) او را خريد و آزاد كرد او چون براى كسب روزى و تامين معاش ، خرما مى فروخت او را تمار (خرما فروش ) گفتند.
در سالى كه به شهادت رسيد، به مكه براى انجام حج رفت ، سپس در مدينه نزد ام سلمه (يكى از همسران نيك پيامبر (صلى الله عليه وآله ) رسيد.)
ام سلمه پرسيد تو كيستى ؟ او گفت : من ميثم هستم .
ام سلمه گفت : سوگند به خدا گاه از رسول خدا در دل شب مى شنيدم كه سفارش تو را به على (عليه السلام ) مى كرد.
ميثم از امام حسين (عليه السلام ) سراغ گرفت ، ام سلمه گفت : در فلان باغ است ، گفت : وقتى آمد به او خبر بده كه من سلام بر او را دوست دارم و ما بخواست خدا همديگر را در فراخناى لقاى پروردگار ملاقات مى كنيم .
آنگاه ام سلمه از عطريات آورد و ميثم محاسن خود را با آن خوشبو كرد و گفت : بزودى اين محاسن به خونم رنگين مى شود.
آنگاه به سوى كوفه روانه شد، ماموران عبيدالله بن زياد او را دستگير كرده و به زندان افكندند، مختار نيز در زندان بود، روزى ميثم به مختار گفت : تو آزاد مى شوى و بعدها براى انتقام خون حسين (عليه السلام ) قيام مى كنى و همين شخص (ابن زياد) را كه ما بقتل مى رساند، به هلاكت مى رسانى .
ابن زياد مختار را از زندان طلبيد تا او را اعدام كند، همان وقت پيك يزيد فرا رسيد و نامه اى از يزيد به ابن زياد داد كه در ان نامه نوشته بود، مختار را آزاد كن ، او مختار را آزاد نمود (189)
سپس ابن زياد فرمان داد كه ميثم را به دار آويزند، وقتى كه ماموران او را بر روى چوبه دار نزديك خانه عمرو بن حريث بود، وى مى گفت : سوگند به خدا ميثم به من مى گفت : من همسايه تو مى شوم .
وقتى كه ميثم را به دار زدند، عمرو بن حريث به كنيز خود دستور داد كه برود و پاى دار و اطراف آن را جاروب و تميز كند.
ميثم بالاى دار از فضائل على و آل على (عليه السلام ) مى گفت ، شخصى نزد ابن زياد رفت و گفت : اين برده شما را رسوا كرد ابن زياد گفت : دهانش را با لگام ببنديد، ميثم نخستين كسى است كه در تاريخ اسلام دهانش را هنگام شهادت با لگام بستند.
او از پيشتازان قيام جهانى و جاودانى عاشوراى حسينى است كه ده روز قبل از ورود امام حسين (عليه السلام ) به كربلا (يعنى 22 يا 21 ذيحجه سال 60 ه . ق ) به شهادت رسيد.
تا روز سوم شهادتش جسد پاكش روى دار بود، دژخيمان ابن زياد در ان روز آنچنان با حربه خود به بدن او ضربه زدند كه در اخر آن روز از بينى و دهانش ‍ خون مى آمد (190)
خوشا قامت بلند عشق در آستانه شهادت و لقاء محبوب در فوران خون .